انتخابات سال ۹۶ بود. کمتر از دو سال بود که شهید رئیسی را سربند خدماتش در تولیت آستان قدس شناخته بودیم. دیده بودیم که چقدر هوای زائر را دارد. مسیر خادمالرضا بودن را در خادم زائر بودن دیده بود. همینها برای تأیید صلاحیتش برایمان کافی بود. فضای مسموم انتخابات اما چیز دیگری میگفت. رقیبان چشم دیدنش را نداشتند، هم صدا با ضدانقلاب، شخصیتش را ترور میکردند. واژهی آیتالله اعدام را جعل کرده بودند تا جای شهید و جلاد را عوض کنند.
عدالت انقلابی قربانی جهالت الیگارشی شده بود. چادر چاقچور کرده،پاشنهی کفشمان را ور کشیدیم. برای دفاع از مظلومیتش روستا به روستا و محله به محله رفتیم تا غبار فتنه از اذهان را در حد توان کنار بزنیم. برد پروپاگاندا تا حدی بود که در کنج روستا هم وقتی از او میگفتیم از برخی پیرزنان تسبیح به دست میشنفتیم «به آیت الله اعدام رأی بدیم که بیاد اعدام کنه»
چو انداخته بودند اگر او رأی بیاورد یارانههاتان را قطع میکند. دیوار کشیدن در پیادهروها را که خود مبدعش بودند به او نسبت میدادند. بالاخره زور تهدید آنها بر تبیین ما و شایعات بر بینات چربید تا یک بار دیگر دست حق از رسیدن به جایگاهش کوتاه شود. چهار سال سیاه دیگر تمدید و مقدرات ملت با رأی خودشان تثبیت شد.
سال ۱۴۰۰ شد. این بار و با انتصابش در قوهی قضاییه هم خدمتش را دیده بودیم و هم کمر همتش برای اجرای عدالت را. بر خلاف میل باطنیش قدم از میدان قضاوت به میدان سیاست به نیت خدمت گذاشته بود. اما قربانی قضاوت در میدان سیاست منفعتطلبان شد. موتور مناظرات که داغ شد سربند اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد، چشم در چشمش دوختند و گفتند سندرم پست بیقرار دارد. شش کلاسی است که سودای قدرت دارد. قوهی قضاییه کمش بوده حالا آمده قوهی مجریه را هم درو کند. دروغ که کنتور نداشت. توهین میکردند و او سکوت میکرد. وقاحتشان که از حد گذشت، با اندوهی که مطمئنم از دیدن اینهمه بیتقوایی سیاسی قلبش را سنگین کرده بود، رو به دوربین گفت:« اگر مشکلات مملکت با توهین به من حل میشود، مشکلی نیست به من توهین کنید.»
او رییس جمهور شد و میراث سیاه هشت ساله را با خزانهای منفی تحویل گرفت. مسببان آن وضعیت سیاه از رو نرفتند و با پول پاشی رسانهای دغدغهاش برای نهار نخوردن کارگر را دستمایهی تمسخرش کردند تا نصاب ریاست جمهوری را که او بالا برده بود دوباره در حد قامت کوتولهی خودشان پایین بکشند. روزگار کاسبی که به او شکلات تعارف کرده بود را مانند آخرت خودشان سیاه کردند. اما او در این حاشیهها نماند و به متن مردم رفت. خادم مردم شد و پشتیبان امام. تا اینکه در سحرگاه یک اردیبهشت لباس خدمت را با لباس شهادت تاخت زد و خداوند او را از جانب راست کوههای ورزقان ندا داد و مقرب خود گرداند:« وَنَادَيْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا و او را از جانب راست [كوه] طور ندا كردیم، و او را در حالی كه با وی راز گفتیم، مقرّب خود قرار دادیم.»

آخرین نظرات