هر سال دمدمای اربعین میان خوف و رجا، هول و ولا دست و پا میزدم که آخر براتم امضا میشود یا نه. همیشه هم بعد از کلی حرص و جوش خوردن به هزار و یک دلیل براتم دقیقه نودی امضاء میشد. گاهی هم امضاء نمیشد. اما امسال با هر سال فرق میکرد. از یک هفته پیش همه چیز روبراه شد و مانعی برای رفتن نبود. ویزا را که سال پیش گرفته بودم. دینار اضافه هم از سال پیش داشتم. برادرم هم قرار بود امسال با ماشین شخصی خودش عازم شود و من اولین نفری بودم که قرار رفتن با من گذاشت.
اما این بار خوف و رجایی دیگر به جانم افتاده بود. سفر اربعین بود و اقتضائات امسال این فرصت بینالمللی در بلند کردن پرچم خونخواهی امام شهید و ابلاغ پیام تشکر شعب ایرانی به شعب عراقی. اما این صغری کبراها حریف تردیدهایم در رفتن یا ماندن نشد. تردیدم برای نرفتن فقط یک چیز بود، امر امام سید مجتبی در حفظ خیابان. آن هم وقتی خلوتی خیابان را میدیدم، خیابانی که باید پشت میدان را گرم میکرد.
یک هفتهای که گذشت هر روز و شبش با ببرم نبرمهایم برای رفتن و ماندن سپری شد. امروز به برادرم میگفتم میآیم فردا که میشد میگفتم نمیآیم. این نبرد تا همین امروز ادامه داشت. صبح که خبر حمله به مرز شلمچه را شنیدم دوباره دلم قرص شد برای رفتن که ببین چقدر دشمن از اربعین میترسد و برای خلوت شدن این مسیر دارد مرز را میکوبد. ظهر بود که برادرم تماس گرفت و گفت :«قراره چیکار کنی؟» دلم را یک دل کردم و گفتم:« هستم» گفت :«یک ساعت دیگه پشیمون نشی؟» گفتم :«نه خیالت راحت»
تلفن را که قطع کرد یک چیز مثل خوره افتاد به جانم. دوباره همان آش و کاسهی تردید در فهم تکلیف. منی که خیلی اهل تفأل به قرآن نیستم راه رهایی از این تردید را در تفأل یافتم. اگر چه میگویند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست، اما من مانده بودم میان دو امر خیر و آنقدر قوهی اجتهاد نداشتم که بتوانم اهم و مهم کنم.
جواب قرآن آیهی ۶۳ سورهی هود بود:«قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَآتَانِي مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ ۖ فَمَا تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ
گفت: ای قوم من! مرا خبر دهید اگر من بر دلیلی روشن از سوی پروردگارم متکی باشم و از سوی خود رحمتی به من عطا کرده باشد، چنانچه [در ابلاغ پیامش] از او نافرمانی کنم، چه کسی مرا [از عذابش] نجات میدهد؟ پس شما [در صورتی که خواستههای بی جایتان را بپذیرم] چیزی جز خسارت بر من نمیافزایید.»
آیه از مقام نبوّت، رحمت ويژهى خداوند بر بندگان خاصش و قهر الهی در صورت سهلانگاری نسبت به این رسالت صحبت میکرد و راه حقی که نباید ترک شود. آیه سراسر انذار بود و ذهنم کلماتش را بر ملت مبعوث، رسالت خیابان و سهلانگاری نسبت به این رسالت تطبیق داد. گویی خداوند با این آیه داشت با من حرف میزد. اما وسوسهها و تردیدها هنوز داشتند زور میزدند. ایتا را باز کردم و ناخودآگاه دستم رفت روی کانال «رهبر» کانالی که رسالتش بازخوانی بیانات امام شهید است و چند ماهی است عضوش شدم. مدتی بود به کانال سر نزده بودم.
اولین پیام «رهبر» را که خواندم خشکم زد:«بزرگترین نکتهى کار شما جوانها که بسیجى هستید و عزیز هستید و مورد علاقهى امام بودید و انشاءالله مورد توجّه وجود مقدّس ولىّعصر (ارواحنا فداه) باشید و مشمول دعوات زاکیهى آن بزرگوار باشید، اینجا است: همین حفظ تقوا و آماده بودن براى فداکارى در راه خدا و براى حضور در آنجایى که خداى متعال اراده کرده است. دشمنها انواع و اقسامى دارند؛ دشمن خارجى، دشمن داخلى. گاهى در درون هم دشمن هست؛ دشمن داخلى را هم باید شناخت؛ آن چهرهى نفاقآلوده را. در مقابله با این دشمنان گوناگون، امید به شماها است. شما هستید که باید مثل بنیان مستحکمى در مقابل این دشمنها بِایستید.»
چشمم بر روی عبارتهایی که پررنگ کردهام قفل شد. امام شهید داشت توجه من را به سمت داخل و دشمن داخلی میکشاند و ایستادن مقابلشان. تیر خلاص به تمام تردیدها زده شد. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم و گفتم:«تصمیم را گرفتم، نمیام.» حالا او صبح میرود و من اینجا نشستهام و برای شما مینویسم. شمایی که به هزار و یک دلیل سهمتان از سفرهی امسال سفر اربعین حسرت نرفتن است. رسالتتان اینجاست وسط خیابانهای حرم جمهوری اسلامی ایران. خیابان را ترک نکنید.

آخرین نظرات